العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

166

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

پيغمبر خدا فرمود : برو ، خدا تو را نيامرزد . وقتى صبح شد ديدم ياران من عموما از پاى در آمده و خاكستر شده‌اند ! ! و . . . مؤلف گويد : در بعضى از كتب مينويسند : موقعى كه حاملين سر امام حسين عليه السلام نزديك بعلبك رسيدند نامه‌اى براى صاحب بعلبك نوشتند ( و او را از ورود خود آگاه نمودند ) او دستور داد تا پرچم‌ها را بر سر پا كردند و كودكان بفاصلهء شش ميل براى ملاقات آنان خارج شدند . ام كلثوم فرمود : خدا كثرت شما را نابود كند و شخصى را بر شما مسلط كند كه شما را بقتل برساند . سپس حضرت على بن الحسين گريان شد و اشعارى را خواند كه مطلع آنها اين است : 1 - و هو الزمان فلا تفنى عجائبه * من الكرام و ما تهدى مصائبه 1 - يعنى عجائب و غرائب روزگار فانى نخواهند شد ، و دست از مردمان بزرگوار بر نخواهند داشت و بپايان نخواهند رسيد . 2 - اى كاش ميدانستم كه مصائب روزگار ما را تا چه موقع جذب خواهد كرد . و تو مىبينى كه ما آن مصائب را جذب نميكنيم . 3 - ما را بر فراز شتران بىجهاز ميگردانند . و رانندهء شتران نجيب از شترى كه غائب مىشود بىخبر است . 4 - گويا : ما از اسيران روم هستيم كه در ميان ايشان ميباشيم . گويا : آن توصيه‌هائى كه احمد مختار صلّى اللَّه عليه و آله در بارهء ما كرده دروغ گفته باشد . 5 - واى بر شما كه برسول خدا كافر شديد ، شما نظير كسى هستيد كه گمراه شده باشد . سيد بن طاوس مينويسد : آن گروه سر مقدس امام حسين و زنان و مردان اسير آن حضرت را حركت دادند . وقتى نزديك دمشق رسيدند ام كلثوم بشمر كه از آن گروه بود فرمود : لى اليك حاجة يعنى من به تو يك حاجت دارم . شمر گفت : چه حاجتى ؟ فرمود : ما را از آن